- مامان حال خوشی ندارد، خاله جمیل گریه می کند.  از دست صغرا خانوم هم کاری بر نمی آید ، مامان بزرگ می گوید این کاره نیست بیخود آورده اندش . خاله نشانی منزل خانم میر فخرایی را دارد، با مامان بزرگ تاکسی تلفنی می گیرند: پل امیر بهادر! - خانوم جون قربونت اعظم داره از دست میره ....با همان تاکسی بر می گردند : تهران نو – ایستگاه مسجد .

 

صغرا خانوم ترسیده و رفته است . بابا و خانوم جون  بی خبر، هنوز در شهریارهستند. مامان بزرگ و خاله دو ساعت است اشکهایشان خشک نشده ، خانم میر فخرایی با همون کفشهای پاشنه بلندی که تو بیمارستان هواپیمایی می پوشد به داخل می آید ، مامان بیهوش افتاده . جمیل خانوم ! فقط هر چی می گم گوش کن ، معطل هم نکن .خاله چَشم چَشمی می گوید . مامان بزرگ می گوید: خانوم جون قربون قدمت ، اعظم سادات سید اولاد پیغمبره ، نذار بچه ام از دست بره و خانوم میر فخرایی با اعتماد به نفس خاصی می گوید : شما دعاتونو بخونید ، من هم کارمو می کنم ، توکل به خدا ، مادرو شاید بتونم کاری کنم ، اما بچه رو بعید می دونم ، بچه رفتنیه . باباش کجاست؟

 

- دو ساعت گذشته ... مامان کمی چشمهایش را باز کرده اما من هنوز به هوش نیامده ام . خانوم میر فخرایی با دستهایش پاهای مرا گرفته و واژگون نگهم داشته و هی با همان دستها محکم به کفلم می زند و پی در پی  با کاردکهای چوبی خودش خونابه ها را از دهانم بیرون می آورد. یک بار دیگر ، و بالاخره گریه می کنم گریه کردنی و همه می خندند . مامان هم چشمهایش را باز می کند و آرام تبسم می  کند ، مامان بزرگ تسبیح شاه مقصود در دست به همراه همه اهل اتاق لبخند می زند و همگی صلوات می فرستند: اللهم صل علی محمد و آل محمد.

 

- هدیه بهاری خداوند در تهرانی که آنروز گرمتر شده و حرارت آن با دو درجه افزایش  به ۲۴درجه سانتیگراد رسید: ساعت ۹ صبح روز چهارشنبه ۲۱ اردیبهشت ماه سال ۱۳۴۵ خورشیدی در حالی که ۹ روزبیشتر  از عاشورای حسینی سال ۱۳۸۶ نمی گذرد، من  چشم به این دنیا باز می کنم  و می گریم  .

 

 

                   TinyPic image          

 

- پدر بزرگها و مادر بزرگهای من هر کدام از یک گوشه تهران قدیم بودند: دزاشیب شمیران ، امیریه ، شهباز و خانی آباد.  و ایستگاه مسجد تهران نو در این روز ، تقاطع مشترک اتصال  این چهار نقطه می شود . همه شان نوه های علمای بزرگ: شیخ عبدالله و شیخ احمد و شیخ حسن خندق آبادی  هستند. مرحوم شیخ جعفر خندق آبادی که بر سر منبر وعظ به رحمت خدا رفت دایی خانوم جون می شود.

 

-  روزنامه کیهان در همین روز  در تیتر اول خود نوشت : غیبت طولانی مائوتسه تونگ پایان یافت ودر تیتر درشت دیگرش : دستگاه رهبری چین دگرگون می شود! و در صفحات دیگرش : شهرداری برای مبارزه با عقربها آماده می شود . چهره های تازه ای در مسابقات کشتی درخشیدند به همراه عکسی در صفحه اول از قهرمان کشتی که داور دستهای او را بالا آورده است. خبر کشف غار بزرگ صمیکان فارس هم در این روز منتشر شد.

 

- آقا جون دوست صمیمی و هم مباحثه ای آیت الله آقای فلسفی است و به احترام او ازبابا می خواهد که اسم مرا "محمد تقی" بگذارد. بابا اسم مرکب را نمی پسندد و من "تقی" می شوم .

 

آن تقی کوچک بهار زاد ،  حالا ۴۱ ساله شده است . ۴۱سالی که مثل همه ۴۱سالهای زندگی مردم دیگر پر از فراز و نشیبهای زیاد بوده است :

 

تهران ... شهریار ... بوشهر ... فیروزکوه ... و دوباره بازگشت به تهران . دبستان هاتف فیروزکوه ، دبستان جهان تربیت تهران ، دبستان جاهد ... مدرسه راهنمایی فضیلت در نارمک ... دبیرستان دانشگاه ملی ایران و بعد دبیرستان شهید مظلوم دکتر بهشتی نارمک ... از خانم کتال سال اول تا خانم زمردی و خانم جالینوس و شهید محمد تقی رضایی دبیر وارسته ادبیات در دبیرستان...از جاوید شاه مدرسه  و عکس شاه تا بوی خوش انقلاب اسلامی و امام خمینی ... ازصمد معلم ماست تا شریعتی ... از جلال تا مطهری ... از سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی و شاخه دانش آموزی حزب جمهوری اسلامی تا انجمن اسلامی دبیرستان ، اتحادیه ، انجمن اسلامی دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران تا شورای دانشگاه تهران و همکاری با دفتر تحکیم وحدت و حضور موقت در وزارت کشور و وزارت امور خارجه تا ...کیهان ...کیهان عزیز ... از استاد بزرگم مهدی نصیری تا برادربزرگوارم حسین شریعتمداری و آن زبان و قلم ابوذرگونه اش و تا پدیده بزرگ زندگیم "حسین صفار هرندی" ... از گردان تخریب لشکر ۲۷ محمد رسول الله "ص" تا دیده بانی اطلاعات عملیات لشکر ولی عصر "عج" خوزستان ...از حسین دین شعاری تا علی محمود وند و مجید پازوکی و مجید جهرودی تا همت و عباس کریمی  ... از دوکوهه تا پادگان ابوذر و سد دربندیخان و شیخ صالح و شلمچه و  برج دیده بانی و ایستگاه صلواتی اول و دوم فاو تا سایت و حسینیه و نمازجمعه های دزفول و راه آهن اندیمشک و تا سفرهای گردانی به مشهد ...از  نمازجمعه های آیت الله طالقانی تا نمازهای  دلنشین سید علی خامنه ای ... قطعه 24 بهشت زهرا ... انفجار حزب جمهوری و دو ساعت قبلش که با همکلاسی شهیدم از شهید ولی زاده خداحافظی کردیم ... از حسن منتظر قائم و ساختمان خیابان مجاهدین سازمان مجاهدین انقلاب ومرتضی  الویری ... از عشق آن سالهایم "بهزاد نبوی" و تماسهای تلفنی گاه و بیگاهم به او تا شهید" لاجوردی" بزرگ ... از فروش عروه الوثقی و امید انقلاب و پیام انقلاب در نماز جمعه تهران تا خبرنگاری حوزه های بزرگ یک روزنامه بزرگ ... از اتاق جهاد دانشگاهی دانشکده حقوق و حسن تهرانی و جواد زاده و شایان و رفیعی و اصلانی و حمیرا حسینی یگانه و جمیله کدیور تا محمد جعفر بهداد و محمد ایمانی و قدرت الله رحمانی ... از کمک در راه اندازی انجمن صنفی روزنامه نگاران ایران تا حضور جدی در  راه اندازی انجمن روزنامه نگاران مسلمان ... از سفر ۴۰ روزه  به ۷کشور آفریقایی از سر ارادت دکتر مصطفی معین به دفتر تحکیم وحدت تا سفرهای معنوی بزرگ در  کیهان ... اولین زائران ایرانی عتبات عالیات پس از دو سه دهه تا سفر حج اول و سفر حج دوم ... از ماهها حضور در دره بقاع و بعلبک و جنتا و نبی شیث و تا جنگ تحمیلی و تا دفاع در جبهه تهاجم فرهنگی ... از حوزه اندیشه و هنر اسلامی و محسن مخملباف و حسن حسینی و قیصر امین پور تا واحد تئاتر و سعید کشن فلاح و وحید فرازان و اشرف اشرف نژاد و یوکابت جباری و صدیقه خوئینیها ... از دهه فجر ۱۳۶۴ تا دهه فجر ۱۳۸۵... از عصر قصه های حوزه هنری  و رضا رهگذر و قصه پر کشش  "آن کشته به ناحق" مریم صباغ زاده ایرانی و تار محسن نفر و آواز سید حسام الدین سراج و فیلمهای مخملباف و رسول و شهریار بحرانی ... تا اینکه یوکابت جباری نشانی مریم صباغ زاده را در مشهد می دهد و تا سفر فرانسه ... تا عقد در جوار حرم مطهر امام مهربان "ع" تا عروسی کرمان ... از خانه امیریه تا نارمک و نوفل لوشاتو و قیطریه  ... از جلسات هفتگی حاج آقا مجتبی تهرانی در خیابان ایران ... از تولد سپیده خوب من که بعدها راحیل شد تا زهرای دوست داشتنی ... از صحنه های تئاترتا سینما عصر جدید و فیلمهای متفاوت آن سالها تا مادر و خیلی دور – خیلی نزدیک ، از ارکستراسیونهای فریدون شهبازیان تا آثار یوهان سباستین باخ و چایکوفسکی و بتهوون و شوستاکوویچ ... از گلهای تازه و شجریان و مرضیه و پریسا تا ایرج بسطامی مظلوم و حسام الدین سراج و سکوت و نازنین یار  ...از بهار و تابستان و پاییز و زمستان وبهار و بارون بهار  

 

و حالا باز هم بهار ... باز هم بهار ... باز هم اردیبهشت .... باز هم یاسهای امین الدوله خانه خاله جمیل ... باز هم مامان ، باز هم عشق ... عشق به ماندن ...عشق به خوب ماندن ... عشق به خواندن ... عشق به دوست داشتن .... و عشق به هر آنچه عشق می پسندد...:

" یا ُمنی قلوب المشتاقین و یا غایة آمال المحبّین ! أسئلکُ حُبُّک و حُبّ مَن یُحِبّک و حُبّ کلُ عملٍ یوصِلُنی الی قُربِک "

 

- ای آرزوی دلهای مشتاقان و ای نهایت مقصود دوستداران ! از تو می خواهم محبت  خودت ومحبت کسانی که تو را دوست می دارند و محبت هر عملی که مرا به تو نزدیک می سازد نصیبم کنی .

 

"الهی ! مُن ذا الذی ذاقَ حلاوةَ مَحَبَتِک فَرامَ مِنکَ بَدلاً ؟ و َمَن ذا الذی انس بِقُربِک فابتَغی عنک حولاً ؟"

 

- خدایا ! کیست که شیرینی محبت تو را چشید و جز تو کسی را خواست ؟ و کیست که به قرب تو انس گرفت و لحظه ای از تو روی گرداند؟

 

 ***

 

خاله جون همچنان خاطرات تلخ آن صبح  بهاری را تکرار می کند و اشک می ریزد. بغضم گرفته است . می گویم : خاله جون ! بقیه اش را رها کن .

 

***

 

صدای گنجشکها که می آید مثل همیشه از خود بی خود می شوم . آفتاب بهار از پنجره تابیده است . رشته کوههای البرز و دماوند در پاکی هوای این روزهای تهران بخوبی پیداست . آسمان بر خلاف همیشه، بسیار آبی است ، آبی آبی ! آتش گرفته است این دل آبی در سایه سار این آفتاب نورانی و انوارهمیشه تابان  آن آفتاب پنهانی ...

 

چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳۸٦ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ توسط تقی دژاکام نظرات ()
تگ ها: